با لب دمساز خود گر جفتمی … همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا … بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت … نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
با لب دمساز خود گر جفتمی … همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا … بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت … نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
زمانه ی بدی بود ، دسته هر عروسکی رو که فشار میدادی بهت میگفت : آی لاو یو، می گفت دوستت دارم
عشق ، انقدر بی ارزش شده بود ؟ یا تو سرای پنبه ایشون یه چیزی کار گذاشته بودن ، یه دستگاهی که بدون هیچ فهمی ، و فقط برای اینکه بخریش بهت حرفای قشنگ می زنه ؟
ببخشید اگه سکوت کردم … ترسیدم عشق منو اشتباه بگیری
ببخشید اگه حرفی زدم و از عشقم چیزی گفتم ، یادم رفته بود که جایی زندگی میکنم که تو حتماً منو اشتباه میگیری
…
تو فکر نمیکنی که ما هردومون قربانیه این زمانیم ؟ تو قبول نداری که “روح آشنا ” کشک بود تو زمانه ی ما ؟
دیدگاه های اخیر