خالی…کاغذ
یاد نوشتها آذر ۳۰م, ۱۳۸۸
با لب دمساز خود گر جفتمی … همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا … بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت … نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
با لب دمساز خود گر جفتمی … همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از همزبانی شد جدا … بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
چون که گل رفت و گلستان در گذشت … نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
دی ۹م, ۱۳۸۸ در۴:۰۷ ب.ظ
فاطمه خیلی قشنگه هر مصرعش هزار مثنوی نگفته داره…
هر که او از همزبانی شد جدا … بیزبان شد گرچه دارد صد نوا
مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ در۶:۵۸ ب.ظ
جان تو گرم بدست
دل تو مهر بودست
عاقبت لنگر چشمت را
گیر به خورشید بدست
تو که انکار خودی
دیگری را از چه جهت میجوی
تو که تسلیم نگاهی
از نگاه دگری
چه طلب میداری
ای همه گرمی انسان
سرما ، سبزه زاران را زده است
ای همه باز تعریف هگل
نقش فاراب بر نور سهر
گل ما چند روزی هست
نقش پژمردگیش را بر تن زده است
تو باز کن پنجره را
از قلم پرده بکش
کلمه پنجره است
باز کن آخرین واژه ای این دفتر را
همین
نوا بامدادی